تبليغاتX
فردای من

فردای من

روز نوشت های یک هفده ساله

من رهگذری هستم!

به قاصدک ها بگویید یار در راه است مراقبش باشید.

من پرنده ای می شوم.

بی حرکت در هوا بال می زنم تا دشت.

من بی جان می شوم.

روحم جسته ار بدن می بیند عالم و زمان را.

من خسته ای بودم.

در تاریکی و نا امیدی سردر کم (زمانی کوتاه)

اما...

دیگر تمام شد من باز کشته ام.

به خود باز کشته ام.

می نویسم تا بگویم من هستم و خواهم بود.

روشنایی را پیدا کرده ام.من می دانم که هستم انسانی با روح و جسم.

بیدار از حال و گذشته.

می زنم لبخند می شنوم جواب.

می بینم محبت درآغوش می کشم مهر را.

و می شنوم پیام خدارا .

آن روز ها دور بود

اما...

خال مثل خواب می ماند درون کوشم حلقه می زند گاه و بی گاه بانک اذان.

خدایا بیدار کن از خواب سر کشته.

خدایا دوستت دارم تا بی نهایت.

صدای این کودک از خواب بر خواسته را بشنو.

می دانم که همیشه می شنوی و هستی.

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت19:34توسط تیغ کاکتوس | |