تبليغاتX
فردای من

فردای من

روز نوشت های یک هفده ساله

سلام

هزاران گل برای تولد

صد ها گل هدیه به تو       یک شاخه نبات برای من

صد ها مهربونی برای تو       یک لبخند زیبا برای من

چه پر توقع ام من ولی نه منظورم همش با تو بود

تولد مبارک داداش احسان گل

اخه هزار سال به این سالها

تولد تولد تولدت مبارک مبارک  مبارک تولدت مبارک

بیا شمع ها رو فوت گن که صد سال زنده باشی

 

       فقط ببخشید کیکا شمع نداره

با شمع خودتون کیک فوت کنید

+نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت21:47توسط تیغ کاکتوس | |

سلام فرشته ی من

 

فرشته ای که شب تا صبح صبح تا شب با من بودی

 

گل زیبایی که بهشت زیر پا های تو است.

 

فرشته ای که با نگاهت به من میفهمانی که من تو را

 

 خوشحال کرده ام باغم کین.

 

با لبخندت من را آگاه میکنی.با من بودی .در تمام عمرو لحظه به لحظه ی

 

زندگی ام با من بودی.

 

ای مادر زیبای من .من با تمام عشقی که به تو دارم واین عشق را از خدا

 

گرفته ام .دوستت دارم .

 

مادرم.دلم میخواهد بتوانم با لخندی قلب پاک تو را به دست آورم

 

و تو را از خود ناراضی نکنم.

 

من دوستت دارم .

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت14:21توسط تیغ کاکتوس | |

صدایی به گوش می رسد از آسمان.

 

کسی من را صدا میزند.اسمم را بلند صدا می زند.

 

صدا از آسمان است. قلبم به تپش در آمده. سریع خود را به در رساندم.

 

آن را باز کردم.وبه حیات نگاه کردم.نور عجیبی همه جارا فرا گرفته بود.

 

هواسرد بود.صدای زنگوله ای به گوش می رسد.

 

کمی به جلو قدم گذاشتم.هوا سرد ترو سرد تر می شد.

 

آرام و آهسته دانه ی سفید برف روی دستم قلتید و آب شد.

 

دومی کلو له ی برف سومی تا اینکه زیاد تر شدن و همه جارا

 

سفید پوش کردن.حس عجیبی داشتم.بی رقم و بی جان شده بودم.

 

از سوی نور عجیب دستی دست من را ندا می داد. دست را گرفتم.

 

تا اینکه بر روی دو زانوی خود فرود آمدم. بعد آرام در آغوش زمین به خواب

 

فرو رفتم.صدا من را ندا می داد که دگر وقت رفتن است.

 

تا من با این قلبم شب تا صبح را پشت سر نگذارم.آن صدا به کمک

 

من آمده بود. تا قلب خسته ام را درمان کند.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت9:50توسط تیغ کاکتوس | |

دکتر ارنست

 

صبح ،آفتاب آرام آرام بالا می آید

 

زمین و آسمان روشن میشوند.فانوس شب جای خودرا

 

به فانوس روز میدهد.کم کم باید برخواست .

 

دکتر ارنست زودتر از همه از جای خود بلندمی شود.

 

چون امروز برای او روزی مهم است .روز سه شنبه.

 

دکتر ارنست از بچکی منتظر این روز بودو به امید این روز تا به

 

هال زنده مانده بود.

 

در راه او آسمان ابی را نگاره میکند. و راه میرود او انقدر

 

شاد است که با ماشین هم به محل قرار خود نرفته و با پای پیاده

 

به انجا میرود. که ناکهان سکه ای میبیند.سکه ای طلایی.

 

اول مقداری به آن نگاه میکند .اما بعد از چند لحظه صدای

 

میشنود صدای گریه ی کودکی.انگار چیزی کم کرده است.

 

و دو مرد آن را دوره کرده بودن.

 

دکتر ارنست کمی جلو میرود و در این هنکام باز چشمش به سکه می افتد.

 

ماتو مبهوت مانده بود.که نا گهان فریادی را میشنود.

 

اهای دس از سر پسر من بر دارید.

 

آن دو مرد به سمت صدا خیره می شوند . و سریع به سمت او رفته.

 

او را کتک میزنند. و هرچه دارد از او میکیرند

 

دکتر ارنست شاهد این ما جرا میشود.و میبیند که چه قدر

 

ظلم در کو چه محله های خود زیاد است.

 

اما باز به راه خود ادا مه می دهد تا به دیدار دوست خود برود.

 

او دوستش را از 9 سالکی ندیده بود. در همین هنکام

 

که نزدیک محل قرار خود میرسد صدای تر اندازی میشنود

 

سریع خود را به انجا میرساند ودوست خود را میبیند.

 

کسانی برای کشتن فردی تمام خیابان را کرفته بودن

 

در هین تیر اندازی دوست دکتر ارنست هم ضخمی می شود.

 

هال اکر شما به جای او بودید چه حسی داشتید.

 

بعد از چند سال ندیدن بهترین دوستتان و در اخر لحظه ی

 

زندگی اش او را دیدن .

 

دکر از دست دگتر ارنست کاری بر نمی امد.

 

او با این غم ان روز را سپری کرد. هر روز سه شنبه

 

برای دگتر ارنست روز خوبی بود .جز روزی که دوست خود را

 

از دست داد.و آن ها در اخرین لحظه ی جدایی به هم میگویند.

 

ما دو دوستیم که  هرلحظه به یا دهم بودیم تا هم را پیدا کنیم.

 

و هال دوست دکتر ارنست به او میگوید در تمام طول زندگی ام تو را

 

دوست داشتم تا به هال. دکتر ارنست به خاطر دوست خود هر روبه

 

سه شنبه به سر قبر دوست خود میرود و صدای دوست خود را

 

در گوش خود می شنود. اما دکتر ارنست نتوانست به او بکوید

 

که چقدر او هم دوستش داشته است.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت10:50توسط تیغ کاکتوس | |

سلام

من امدم بنویسم از یک دوست .از دوستی که دیکه مارو هم از یاد خود برد.

از اون دوستی سه نفره گذشت.یک شبه همه چیز رو تقیر داد.

یک دوست خوب یک دوست عالی .هر وقت میخوام دربارش بنویسم

اشگم جمع میشه ولی من باید قورتش بدم.

دوستی که دیکه پیش ما نیست. کسی که خیلی با اراده بود.

خیلی از صفات خوب رو داشت . اما انکار من همه چیز رو خراب کردم

و هالا اون دیکه با ما نیست. ما دو نفر شدیم.من دارم از یک فرشته ی

روی این زمین سخن میگویم. فرشیه ای پاک اما کمی شیطون.

من خیلی دوستش داشتم.

اما فکر نمی کنم که اون این مطلب رو بخونه پس من بیشتر از این براش

نمی نویسم. و می خوام بدونه که هنوز تو قلب کو جیک من هست.

خدا یارو نکه دارت باش دوست خوب من.

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت10:5توسط تیغ کاکتوس | |

وقتی چشمانم را باز می کنم .

 

وقتی نفس میکشم.

 

وقتی میشنوم. وقتی گلی را می بویم.

 

وقتی راه میروم زمان را از دست میدهم ونمی دانم که من تابه کی سر درکم

 

به دور خود می چرخم.

 

وقتی از وازه ها استفاده می کنم وقتی حرفی می زنم وقتی چند حرف را کنار

 

هم می کذارم وبا آن یک جمله را می سازم .

 

وقتی گرما و سر ما را حس میکنم.

 

و می دانم که باز لطف و رحمت خداوند در من است.

 

اگر من بدی کنم او بخشنده است ولی راه را نشانم می دهد .

 

اما من

 

نمی فهمم.

 

وای خدا جونم مخم هنک کرده دیکه نمی تونم نیام انتر نت از دست این درسا

 

سلام

من باز هم امدم

 

ولی بازهم امتحان دارم.

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت13:11توسط تیغ کاکتوس | |

من چندروز نیستم

برای امتحانات وای... برای همه ی شما ها که امتحان دارید آرزوی

موفقیت میکنم .

چه خوب میشه که برای هم دعا کنیم.

و مهمتر دوستی یا رو از یاد نبریم

دوست کسی است که مارا خوب بشناسد.

ودر هر حالتی دوستمان داشته باشد.

                                                       (  فرانک جروم کامینگز)  

                

عشق کم تجربه می گوید:(دوستت دارم زیرا به تو نیاز دارم.)

 

عشق پرتجربه می گوید:( به تو نیاز دارم زیرا دوستت دارم.)

              

                                                         ((اریک فروم))

 

ما خودمون فردای خود را میسازیم.

پس بهتره که فردایی عالی بسازیم.

+نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت21:29توسط تیغ کاکتوس | |