|
صدایی می آید صدایی از آن طرف جاده صدای به هم خوردن شاخه ها وبرگها صدای چمنزار صدای باد خبر از زیبایی است. این باد خبر از روشنی است. وحال داره بوی پیاز داغ می آید . وسط نوشته من آخه این هم شد کار وسط کار من بوی پیاز داغ. از درون آشپزخانه.
برگ ها به لرزه در آمده اند آسمان ابری ندارد،بادی ندارد آسمان با ران ندارد. آسما ن تاریک است زمین ساکت است تابش خور شید سوزان تر است دنیا شوری ندارد. دیکر صدایی نیست. صدای بچه ها نیست. صدای آدم بزرگ ها نیست همه در خاموشی اند. چرا دل ها خسته است. چشم ها غم زده. اشک ها درون قلب ساکت. چرا جایی روشن نیست چرا حرف ها را باز گونمی کنند. پس گوش آن شعار ها پس گوش جواب آن همه سختی به همین سادگی خاموش شده ای . مثل یک شمع در حال آب شدن . مثل نخ دوک تمام شدن اما آن نخ بعد از اتمام کار جواب خوبی به دست می آورد. نفسم حبس شده صدای تپش قلب ها را می شنوم اما امیدی در دل ها نمی بینم. وقتی مدادی در راه کاری تراشیده می شود وروبه تمام شدن است دست از کار نمی گشد . تا آنجایی که می تواند کار می کند تا دکر نتواند. اما ما چه ... فقط حرف ،حرف پشت حرف پس گوش پشت کار شما پس گوش آن کار های خوب چرا همه این کونه شده اند. شما ها همان هایی هستید که همه را نجات می دادید . چرا این گونه شده اید. دلم آزادی می خواهد. مثل گذشته .
بنویس از قلم خوش دست الفبا از نکاه اول زندگی از تکان خوردن لب وکفتن اولین سخن از آرام آرام بزرگ شدنت بنویس از روز مره از خوبی و خوشی از تلخی و جدایی از قلبت از نکاهت از هرچه که درون قلب و روح وذهن است. با بر داشتن یک قلم می توانی زندگی را به لرزه درآوری. باتکان دادن آن روی پر سفید دفترت می توان قلب ها را به شمارش در آوری. بنویس از وجودت. از آنچه که درون تو روشن است. بنویس وخود را آرام کن. ..بنویس..
می خواهم بنویسم اما نمی دانم چه از غم از شادی از تولد از مرگ از محیط اطراف از چه ... نمی دونم چکونه باید آرام شوم چگونه ساکت باشم چگونه دوست بدارم چگونه فردی باشم تا همه من را دوست خود بدانند کسی نیست که من را از این خفا بیرون آورد جز یک کسی به نام ... قلبم فشوده شده از درد از غم از نا آرامی دلم می خواهد آزاد باشم از این تاریکی رهایی یابم اما ... این نوشته ها ،آدم همیشه احتیاج به سخن دارد یا ساخته ی درون یا احساس درون چه راستکی چه الکی می تونی از همه چیز خیلی راحت بکزری اما آیا دل و روح وقلبت به تو اجازه می دهد.
امروز رفتم دندان پزشکی نمی دونید چه ترسی تما م وجودم را بر داشته بود. چون یه جایی که می توانند از آدم اعتراف بکشند. مثل یک قتل کاه حالا خدا رحم کنه چون که یک شنبه برای درست کردن دندان های نازنینم باید برم دندان پزشکی. امروز فقط معاینه بود. وقتی داشتم به دندان پزشکی فکر می کردم نفهمیدم کی رسیدیم قلبم به شمارش افتاده بود . ولی با این حال باید برای خوب شدن دندان هایم تا یک شنبه صبر کنم. نمی دونم که تا یک شنبه چه چیزی در انتزارم است.
به نظر شماها چرااین داره کریه می کنه
امروز روز خیلی عجیبی بود چون صبح که از خواب بیدار شدم سریع آماده شدم وبرای تست زبان به بیرون رفتم این همه راه را کذراندم تا به آنجا رسیدم به من گفتن برو فردا که دوشنبه است بیا . بعدش رفتم به مدرسه تا دوستانم را ببینم وعکسهایم را بکیرم وکار هایی که در نمایشگاه کذاشته بودیم اما جواب آنها به من این بود که برو ودو هفته ی دیکه تازه زنک بزن البته یه دور من رو اینجوری پیچوندن و نذاشتن یک دقیقه آنجا باشم وبه من کفتن روز سه شنبه برای دیدن دوستات بیا. بعدش رفتم بانک آنجا هم خیلی شلوق بود از آنجا هم آمدم به خانه. خلاصه اینکه امروز با این کرما روی شانس نبودم. وخیلی به قول معروف ضایع شدم.
|
About![]()
سعادت بودن با آدم ها
Home
|