|
کودکی با صدای آهنگین پیانو ومادرش به خواب عمیق فرو می رود خوابی که به او آرامش داده تا بتواند راحت باشد. وتمام خستگی های روز مره را از بدن وروح وجسم خود بیرون کند. صدای اهنگین پیانو در هوا پخش می شود وصدای فطرات باران هم با آن هم یاری می کنند. دردل شومینه نور و گر مایی است نور وگرمایی که از تنه ی درختان بر می خیزد وگاهی با تق تق گردن خود صدای تغیر شکل دادن خود را می رساند از چوب بودن تبدیل به زغال می شود. در دل آن کودک هیچ چیز جز یک دل پاک وفلب مهربان نیست. اگر به صدای قلبش را گوش کنیدوبه چشمانشان نکاه کنید تازه می توانید او را درک کنید. تپ، تپ ، تپ ...
خورشید غروب می کند با آرامش به خواب می رود. وجایش را برای مدتی به ماه می دهد با کر مایی نورش را به ما می رشاند با طلواش خود را نمایان می کند با وجودش به ما زندگی می دهد. این دنیا هستی ایست که هست وما ابدی خواهیم ماند. دریا با طلاتم وغوغایی که به پا می کندو با غرش خود عظمت وشکوه واعصبانی بودن خود را نشان می دهد. و با آرامش وآبی بودن خود آن پاکی را نشان می دهد واجازه می دهد که مر غان دریا به پیشش آیند. آسمان با باراندن باران زمین تشنه را سیراب می کند. خورشید با تابش نور دسته ای از کندم های طلایی اش را به ما هدیه می کند واین ها همه از سوی خدای آسمان،زمین، جهان است. اوست که ما را آفرید،زمین را همه وهمه را واوست تک خدای جهان عالم وبود ونبود.
مانند یک خورشید جوشان مانند یک ابر خنگ مثل گلها زیبا هم چون صدای زیبای بلبلان همچون عطر بهاری خوش بو وقتی در این جا قرار می گیری حس می کنی در جایی دیگر هستی جایی به دور از این زمین خاکی می توان نفسی از ته دل کشید نفسی عمیق می توان زندگی را حس کرد وقتی همه جا همه ی مردم باهم در صلح باشن
چشنی در راه است چشن تولد ماهی های سرخ پرندگان ، پروانه ها و... دوست دارم در آن زیبایی باشم در چشن تولد ماهی های حوض خانه مان شرکت کنم در آن پاکی در آن زیبایی اما آیا می شود.
غنچه های بهاری بوی بهار زندگی مجدد بیداری بهار صورت های شاداب از دنیا رفتن یک دوست و زندگی تازه یک نوزاد نوزادی مهربان کودکی زیبا فرزندی با افتخوار یک دوست تازه
سلامی به شکوفه ی درخت سیب صبح بخیر غنچه های گل رز سلام پرنده ی خوش آواز من کجایی آسمان بارانی پس چرا صدای دارکوب ها نمی آید چون درخت پیر نداریم. بوی درخت بلوط بوی خاک آرزویم بر آورده شد باران می آید نه باران در راه است. صدای محکم کوبیده شدن پای خرکوش ها در همه جا پیچیده شده یه خبر و باز هم پرندگان مهاجر
درزختان سبز بیشه زار پرندگان آواز خوان دل های خسته قلب های شکسته غم های درون دل حبس شده چشمان معصوم واشک آلود آسمان مه زده زمین سرد درختان سفید بیشه زارهای خواب عصر یخبندان ولی گرمایی هم هست پس نا همیدی بحانه است.
به کجا خواهم رفت از کجا خواهم آمد مسافر کجا خواهم بود. چه گسی من را به پرواز در می آورد چه گسی با پراندن من آرزو می کند. چه گلی من را دوست دارد چه گسی پیش من می آید تا گفشش را بدوزم چه گسی به یاد من است من گفش دوزکی هستم تنها فقط گلهارا دارم من دوست دارم وقتی باران می آید خود را در لابه لای گلها پنهان کنم بعد با شبنم زیبا خود را آراسته کنم و آینه ای زیبا داشته باشم. ولی حیف چون آن شبنم هم از پیش من می رود ودرکنارم نمی ماند. دلم خسته است. اما شاید درآن طرف امیدی باشد پس صبر می کنم
روح من یعنی چی روح روح یه چیزی است که ما از اون می ترسیم روح وحشتناکه روح را باید اظهار کرد یا باید در باره اش چیز های ترسناک گفت. نه روح تو بدن ماست ما خودمان روحیم فقط یک جسم خاکی داریم که آن هم به خانهی خودش بر می گرده من دوست ندارم روحم را آزار بدم یا آن را ناراحت کنم من دوست دارم روحم را در آزادی تمام فرار بدم وآن را اسیر خودم نکرده. ای کاش می شد همه قدر هم را می دانستن ودر شادی ها و غم وغصه ها شریک می شدند. چه لذتی داره وقتی که صدای باران می آید و ما صدای پر تاب شدن تک تک قطرات آن را می شنویم و می بینیم وقتی هوای تازه استشمام می کنیم روح من دوست نداره ناراحتی ببینه دوست داره خوشحالی ببینه پس من باید بتونم از اون مراقبت کنم. پس دوست دارم دوست من روح جان
سلام تا به کی به پرواز درآیم تا به کی در این تاریکی خاموش بنشینم وتو تا به کی در این خفا می مانی دلم می خواهد در آرامش باشم در ابر سفید زندگی ام آسوده باشم دوست دارم همه با من حرف بزنن نه از خاموشی نه از غم نه از قصه بلکه از زیبای،محبت،دوستی از دوستی من با خود،از شادی ماهی های سرخ درون حوض خانه ی ما دوست دارم از درون قلب بگویم. چرا؟ چرا من؟ چرا تو؟ چرا ما؟ وحال برای چه تا ابد در آرزوهای فکری باید غرق شویم چرا این باید هاونبایدهارا نمی توانیم به حقیقت برسانیم من که می روم تا این ها را بازگو کنم وچشم ها را بیدار آیا تو با من ما آیی.
می خواهم دفترم را باز کنم واز شادی های یک کودک چیزی بنویسم اما نمی خواهم با برداشتن قلمم وگذاشتن چند خط به روی پر سفید دفترم آن راسیاه کنم. دوست دارم از حقیقت چیزی بنویسم دوست دارم آن را باز گو کنم . خنده های زیبای کودکانه محبت هاو زیبایی ها. قلب کوچکشان را چشمان معصومشان لبخند های شیرین از یاد نرفتنی عالم زیبایشان دل های پاکشان. دستان کوچکشان که مارا به بازی دعوت می کنند. داستان های زیبایشان. باقدم هایشان شادی وسرور می آورند. وشیطنت های بچه کانه چه زیبااند. این کودکان.
چه شبی بود وچه فر خنده شبی. آن شب دور که چون خواب خویش از دیده پرید. کودک قلب من این قصه شاد ، از لبان تو شنید: زندگی رویا نیست زندگی زیبایی است می توانی، بر درختی تهی از باد،زدن پیوندی. می توان در دل این مزرعه خشک وتهی بذری ریخت می توان، از میان فاصله ها را بر داشت دل من با دل تو، هر دو بیزار از این فاصله هاست. قصه ی شیرینی است کودک چشم من از قصه تو می خوابد. قصه ی نفز تو از غصه تهی است باز هم قصه بگو، تا به آرامش دل ، سر به دامان تو بگذارم ودر خواب روم . حمید مصدق
|
About![]()
سعادت بودن با آدم ها
Home
|